سلام دوستان
من این وبلاگو درس کردم تا خاطرات خودمو بنویسم
دیدم دارم از تنهایی دیوونه میشم
گفتم حتما اینجا با نوشتن خاطراتم آروم میشم
راسش امروز صب بیدار شدم رفتم بیمارستان (اخه کاراموزی میرم)ساعت ۲رسیدم خونه داشتم اتفاقات امروزو واسه بابا و داداشم تعریف میکردم ک دیدم گوش نمیدن دلم گرف کلی گریه کردم هیچکس نیس ب حرفام گوش بده
ازین ب بعد اینجا مینویسم
امیدوارم بخونین
زندگانی...ما را در سایت زندگانی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مخفی
بازدید: 248